رضا قليخان هدايت

1700

مجمع الفصحاء ( فارسي )

از دست و سنانت آب و آذر خيزد * وز خشم و رضات زهر و شكر خيزد مؤمن كه دلش ز بهر تو برخيزد * از خاك به روز حشر كافر خيزد * * * از چشم و دل من آب و آذر خيزد * وز هر دو زمانه رستخيز انگيزد نشگفت گر آن حور زمن پرهيزد * كز آتش و آب هركسى بگريزد * * * بيدادگرا به گرد بيداد مگرد * كز خلق به بيداد برآوردى گرد ترسم بخورى ز درد ما روزى درد * بيداد رسد به هركه بيدادى كرد * * * اى زلف تو از رخان من پرچين‌تر * وز خون دو چشم من رخت رنگين‌تر هر روز تو نيكوتر و من زارترم * هر روز تو دلبرتر و من بىدين‌تر * * * تبخاله مرا نمود معشوقه ز ناز * بردم بلبان سرخش انگشت فراز چون كودك شيرخواره از حرص و ز آز * انگشت مزم ازين سپس عمر دراز * * * دندان تو و لب تو اى شهره رفيق * سيمى است [ فشرده ] و عقيقى است رحيق گه‌گه لب خويشتن به دندان گيرى * آرى به ميان سيم گيرند عقيق * * * تا بندهء آن رخان تابنده شدم * همچون سر زلفين تو تابنده شدم در پيش تو اى نگار تابنده شدم * چون مهر فروزنده و تابنده شدم * * * تا دور شدى از برم اى سرو روان * خون شد دلم و بر دو رخ از ديده روان جانى و دلى داشتم اى جان جهان * در وصل تو دل دادم و در هجر تو جان * * * از ديده ميان رود خونم بىتو * گويى كه به آتش اندرونم بىتو از فكرت خويشتن برونم بىتو * اى دوست بيا ببين كه چونم بىتو